هر بار که این صفحه را باز می کنم آن چنان احساس شرم آمیخته با ترس و دلتنگی ای بر وجودم غالب می شود که گاه برایم غیر قابل تحمل و مایه ی عذاب وجدان می شود.
بار ها خواسته ام این مزخرفات، این حرف های بیهوده و مضحک را از بین ببرم، ولی تنها چیزی که مرا واداشته همانا عادت کردن به نوشتن و وحشتناک تر از آن، لذت بردن از نوشتن بوده.
در طول این چند سال از طریق وبلاگ با افراد زیادی آشنا شدم و بسیاری از روابط مجازی ام تبدیل به روابط حقیقی شد. روابطی که تاثیرشان در زندگی ام را نمی توانم نادیده بگیرم.
تمام کسانی که با هنر در ارتباط اند به نوعی مشکل دارند. نه این که این مشکل اشکال داشته باشد، نه؛ منظورم این است که طرز نگرش شان به زندگی با انسان های معمولی متفاوت است. یعنی ابتلا داشتن به یک جور تنهایی و احساس نامتجانس بودن با افراد معمولی در آن ها هست. بله. دقیقن همین.
وقتی با یک آدم معمولی ارتباط برقرار می کنیم، نگرش و رفتار های او به نظرمان خیلی سطحی و ملال آور می آید. وقتی با یک هنر دوست یا هنرمند ارتباط برقرار می کنیم، پس از مدتی انگ عدم ادراک متقابل از سوی طرفین بر رابطه زده می شود و باعث از هم گسیختن رابطه می شود.
افرار هنر دوست و هنرمند، کسانی هستند که خواسته اند با انسان های دیگر ارتباط برقرار کنند، ولی نتوانسته اند. و هنر را به عنوان یک دوست برگزیده اند و وقتی هنر تبدیل شود به یک عامل برای انتخاب یک دوست، حاصلی جز نکبت و نسیان نخواهد داشت. ببین، من از کون تو می خورم، تو هم از کون من بخور. باشه؟
وقتی من به تو می گویم دوستت دارم، تو را برای خودت دوست ندارم. تو را برای خودم دوست دارم. یعنی ویژگی هایی را در تو دیده ام که مورد علاقه ام بوده.
هیچ کدام از انسان های متدین هم خدای شان را برای خودش دوست ندارند. خدا را برای خودشان دوست می دارند. چون اگر او را دوست داشته باشند خدا به آن ها بهشت برین می دهد.
عامل بوجود آمدن اختلاف در یک رابطه، همانا توقعاتی است که از فرد مقابل داریم. و وقتی این توقعات بر آورده نمی شود باعث اختلاف می شود.
بارها از خودم پرسیده ام فایده ی این حرف های چیست؟ این ها چیزهای مبرهنی است که همه به آن علم دارند. به جز یک انسان احمق، چه کسی ممکن است در یک ظهر آفتابی جلوی تان را بگیرد و به شما بگوید: می دونی الان روزه؟ خورشید الان از اون بالا داره به مردم تف میندازه. می دونی؟
اکثر مردم فکر می کنند اتفاق بد فقط برای دیگران است.
اکثر مردم فکر می کنند فقط بچه های دیگران سیگاری می شوند.
اکثر مردم فکر می کنند دین و مذهب مایه ی رستگاری است.
خواندنش برایم خالی از لطف نبود. برای همین این جا نوشتم آن چه را که خواندم:
« روز بعد از تولدت، یعنی همان شنبه ای که آمده بودی و من منتظر بودم تا عصر شود و ببینمت و کادوی تولدت را به تو بدهم و بعد تو گفتی که داری می روی، کم کم چیزهایی را فهمیدم که اگر مانند سابق تو را دوست می داشتم هرگز نمی توانستم آن ها بفهمم.
بنشین. می خواهم خاطراتمان را مرور کنم. اگر چه اصلن این دلخواهم نیست ولی دلم نمی آید فقط خودم از درون متلاشی شوم. این طوری خیالم راحت تر است. لااقل می دانم که تو آن جا نمی نشینی و به ریش من بخندی. تازه اگر هیچ کدام از این ها نباشد، به قول تو، من سادیست و مازوخیست هستم. این رسالتی است که تو بر دوش من گذاشته ای.
بله. بهتر است از اول شروع کنم. مثلن آن روزی که در مورد فیلم و سینما حرف می زدیم. از فیلم های زیادی گفتیم. تو گفتی از برگمان خوشت می آید، از لینچ خوشت می آید. در صورتی که وقتی اسم فیلم هایی از برگمان را برایت می گفتم تو به من گفتی "برگمان باز". وقتی اسم فیلم های لینچ را برایت گفتم، با تعجب از من پرسیدی مگر تو چند فیلم داری؟
یک بار که در مورد آخرین تانگو در پاریس حرف می زدیم، می خواستم بگویم آن جایی که مارلون براندو کره می مالد به پیزی آن دختره، را خیلی دوست دارم. که البته این، هیچ وقت از ذهنم بیرون نیامد و تو زود تر از من دقیقن آن را به زبان آوردی.
اگر تا به حال کسی از پشت به تو وارد نشده از کجا می دانی که رابطه ی مقعدی بدون ماده ی روان کننده دردناک است؟ اگر تا به حال این تجربه را نداشته ای، چه طور شد که از آن فیلم زیبا فقط این قسمتش را برایم گفتی؟ مثلن چرا نگفتی اگر من به جای آن دختره بودم و مارلون براندو در سالن دنسینگ مست می کرد و کونش را لخت می کرد، خیلی خجالت می کشیدم. چرا نگفتی دلم می خواست زیر مترو با تمام توانم فریاد بکشم فاکی گاد... . لابد از من می پرسی که تو چرا این ها را نگفتی؟ تو چرا یک راست رفتی سر همان قسمت کره مالیدن؟ولی من از حرف هایی که مارلون براندو در حین کارش می زد خوشم آمده بود ولی نشد که برایت بگویم.
افسوس. افسوس که چه لحظاتی از عمرم را با تو نفله کردم.
آن روز ها که بعد از هر بار گفتن "دوستت دارم"، ته دلت غنج می رفت و چشم هایت خمار می شد را فراموش نکرده ای؟ شاید این چیز ها آن قدر برایت عادی بوده که مثل خیلی دیگر از اتفاقات روزمره فراموشت شده. از تمام حرکات من برداشت های شهوانی می کردی و چشم هایت خمار می شد و ته دلت غنج می رفت. حرکاتم برایت تعجب آور بود چون رفتارم نسبت به تو بر اساس تصوری بود که از تو در ذهن داشتم. یعنی تو را خیلی بیشتر از آن چیزی که بودی می دیدم. بله. بیشتر از آن چیزی که بودی »
بچه ها روز به روز بزرگ تر می شوند و بی نمک تر. آن دو مرد و دو زن بچه ها را دوست دارند و برای بزرگ کردن شان تلاش می کنند.
دو بچه مسلمان می شوند.
دو بچه از زندگی تکراری خسته می شوند. احساس تنهایی می کنند. احساس نیاز به جنس مخالف می کنند. ولی این جا ایران است.
آن دو بچه خودشان را با چیزهای مهم تری سرگرم می کنند.
آن دو بچه بزرگ شده اند ولی هنوز تنهایند.
آن دو بچه با هم آشنا نمی شوند.
آن دو بچه با هم ازدواج می کنند.
احساس خوشبختی می کنند.
این احساس زود به پایان می رسد و پرده از حقایق زندگی برداشته می شود.
برای ادامه ی زندگی و حفظ استقلال تلاش می کنند.
ولی بعد از مدتی این هم خسته کننده می شود. آن ها می دانند که اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند برای همدیگر غیر قابل تحمل خواهند شد. از همان اول نباید ازدواج می کردند. ولی حالا دیگر دیر شده است.
و من به دنیا می آیم.
آن دو نفر می گویند مرا دوست دارند ولی من باور نمی کنم. می گویم اگر مرا دوست داشتید چرا مرا ساختید؟ و آن ها از دین حرف می زنند. مطمئن می شوم که وسیله ای بوده ام برای رسیدن آن ها به اهداف شان.
حالا بعضی ها می گویند تو هم باید آن را دوست داشته باشی. ولی من نمی دانم چرا باید آن را دوست داشته باشم...؟
توضیح: برداشت های مختلف از عنوان این پست بلامانع است.
مصیبت اول
چشم هایم را باز می کنم و می بینم دوباره بیدار شده ام. بعد از مدت ها کابوس دیدن دیشب خواب نگار را دیدم. از نگار هم فقط در خواب دیدن اش نصیبم شده. بیست و سوم این ماه که برسد می شود یک سال. آخرین باری که او را دیدم بیست و سوم پارسال بود.
بعد از او از دختر های دیگری هم خوشم آمد ولی علاقه ام نسبت به او هنوز از بین نرفته. برای همین امروز بعد از این که از پارک ملت برگشتم از همان کوچه ای رد شدم که آخرین بار دیده بودم اش.
دختره ی دیوانه. معلوم نیست الان دارد چه کار می کند. با خودم می گوید کاش می توانستم حداقل یک بار دیگر ببینم اش. قبل از این که ازدواج کند. اگر او می بود، الان حال و روزم خیلی بهتر از این بود.
مصیبت دوم
قهوه درست می کنم و می نشینم پشت میز. سیگار روشن می کنم و شروع می کنم به نوشتن.
آخر سر هم آن چنان اراجیف مضحکی از آب در می آید که مرغ را لای پلو به خنده می اندازد.
مصیبت سوم
به او زنگ می زنم. ریجکت می کند. بعد اس ام اس می دهد که "نمی توانم صحبت کنم. خوبید؟ کاری داشتید؟" بعدش هم نمی دانم از کجایم چُنین جمله ای می سازم که «من تو رو درک می کنم» و می فرستم برایش. بعد او می پرسد معنی این حرفم چیست؟ من یک چیز دیگر می گویم و او هم یک چیز دیگر می گوید. می گویم من توهم دارم. حرف هایم را زیاد جدی نگیر. آخرش هم احساس می کنم ناراحت شده ایم.
مصیبت چهارم
می روم گوشه ای می نشینم و چشم هایم را می بندم. بعد یک هو از جایم بلند می شوم و یقه ی مادرم را می گیرم و می گویم چرا مرا به دنیا آوردی؟ هان؟ چرا مرا به دنیا آوردی؟ هدفت از این کار چه بود؟ من حق دارم بدانم. بگو. هان؟ بعد مادرم گریه می کند.
مصیبت پنجم
از خانه می روم بیرون. آن چنان باد سردی از یقه ام داخل می شود که تو گویی می خواهد شاش را در مثانه یخمک کند.
می روم پشت ویترین آن کتاب فروشی. می روم ببینم دخترک هنوز هست که نگاهش کنم. می بینم رفته است. با خودم می گویم هدفت از این کارها چیست؟ مثل احمق ها می آیی و دختره را نگاه می کنی، بعد می روی و ازش کتاب می خری.
می روم داخل کتاب فروشی می بینم دخترک پشت میز نشسته است و آن کسی که رفته همانا صاحب مغازه است. دخترک سریع خودش را جمع و جور می کند و موهایش را درست می کند. بعد می گویم بنیان گذاران فرهنگ امروز – زیگموند فروید – طرح نو. به راه رفتنش نگاه می کنم و قبل از اینکه دخترک برگردد کتاب فروشی را ترک می کنم.
مصیبت ششم
صبح این جا خوانده بودم «زیاد نگذشته ازون وقتا، ولی احتمالاً خیلیاتون یادتون نبود یه زمانی صندلی جلوی تاکسیا دو نفره بود. همیشه همینطوره، بدون اینکه کاری از دست حافظه بر بیاد، آدما گشادتر میشن، رابطهها تنگتر».
امشب خواستم به خودم ثابت کنم از قدیم گشاد تر شده ام. برای همین روی صندلی جلوی تاکسی ای که قبل از من یک نفر رویش نشسته بود ننشتم. سوار تاکسی بعدی شدم. آن وقت یک نفر هم بعدش آمد کنارم نشست. توی دلم به نویسنده ی وبلاگ تاکسی گفتم گه خوردی. تو مگر کدام شهر زندگی می کنی؟ شهر ما که همیشه روی صندلی جلوی تاکسی ها دو نفر سوار می کنند.
مصیبت هفتم
فردا باز قرار است تمام این ها دوباره تکرار شود...
در اوان خوش خردسالی، دوستی داشتم الهام نام. در یکی از آن روزها وقتی الهام برای قضای حاجت رفت، من هم او را تعقیب کردم، و وقتی که نشست، از لای در مشغول به تماشا کردن شدم.
ظهر وقتی پدرم برای بردنم آمده بود با کمال تعجب به پدرم گفتم: بابا، بابا، الهام از یه جا هم جیش کرد هم پی پی!
در مرکز دایره ای زندگی می کنیم به محیط مرگ.
ما در واقع همیشه در زمان گذشته زندگی می کنیم. زمان حال وجود ندارد. زمان حال، چیزی فراتر از استحاله ی زمان گذشته و آینده نیست.
زمان حال، مانند ساعت بیست و چهار است.
اگر از بیست و سوم تیر تقریبن دویست و هفتاد روز یا نه ماه به عقب باز گردم به روز های اول پاییز می رسم. برایم خیلی جالب است که در یکی از شب های پاییزی درست شده ام.
پدرم می گفت آن شب باد می آمد. باد سردی می آمد. می گفت بعد از این که نور را کشته، خودش را زیر پتو گرفته. پدرم از جزئیات آن شب زیاد برایم نگفت. لااقل آن قدری که حقم بود بدانم. ولی می گفت وقتی مرا درست کرده بسم الله گفته. می گفت بعد از آن باران گرفت. شاید برای همین است که وقتی باران می بارد احساس تولدی دوباره می کنم.
لابد وقتی باران می باریده آن ها در تنشان احساس خستگی می کرده اند ولی با همان وجود غرق در آرزو هایشان بوده اند و با هم حرف نمی زده اند. گفتنی ها را قبلن گفته بودند خُب. و بعد لابد او را بوسیده و پشتش را به او کرده و خوابیده.
آن روز به پدرم گفتم تو مرا کشتی. با تولدم مرگ را به من هدیه کردی. ولی من این کار را نخواهم کرد. همه ی بچه هایم را جایی می ریزم که باید؛ روی فرش، روی دستمال، روی دیوار، توی خلا و یا اصلن هر جا که رسید. اصلن شاید هر کدامشان را بریزم روی یک برگ کاغذ و نگه شان دارم. ولی هرگز آن ها را آن جا نخواهم ریخت. به او گفتم می دانی؟ من بچه هایم را دوست دارم. برای همین است که نمی خواهم به دنیا بیایند. تو مرا دوست نداشتی. برای همین مرا ریختی آن جا. خیلی ها قبل و بعد از من آمدند و روی ناکجا آباد ریختند، ولی مرا درست همان جایی ریختی که نباید.
در «کتاب سوم داستان همشهری» بریده ای از رمان «قطار چهار و بیست دقیقه ی عصر» به چاپ رسیده است.
در ابتدای خواننده قوت گرفتن قلم جعفری را احساس می کند. ولی کم کم سر و کله ی اسامی خاص و مارک ها پیدا می شود که به من، لااقل حس خوبی نمی دهد. بعد گل گیسو و پری و سیما می آیند، که به نظرم دلیل این کار ِ جعفری ایجاد کردن حس صمیمت بین خواننده و شخصیت های رمان کافه پیانو است.
"که فقط خندید و بعد آن عینک رودن اشتاک کائوچویی عسلی رنگش را از چشمان کم فروغش برداشت و تا کرد و گذاشت توی قاب گران قیمت چرمی اش و آن وقت با بی مبالاتی انداختش روی داشبورد ماشینش." مثلن در همین پاراگراف، وقتی کلمه ی "چشمان کم فروغ" بعد از توصیف جزئی ترین مشخصات عینک می آید، احساسی که بایند به خواننده القا شود از بین می رود. این به این می ماند که بخواهیم دو چیز نامتجانس را با هم ترکیب کنیم.
در کل به نظرم این رمان بر خلاف رمان قبلی جعفری صرفن جنبه ی اقتصادی دارد.